پخش زنده
امروز: -
کتاب «پشت درهای بهشت» نوشته رضا کاشانی اسدی، روایت رخدادهای پیش و پس از واقعه عاشورا و جامعه کوفه در آن زمان است.

به گزارش خبرگزاری صدا وسیما، "پشت درهای بهشت" رمانی است دویست و یازده صفحهای به قلم "رضا کاشانی اسدی" که با قلم گیرای خود، خوانندگان را به یکی از وقایع تاثیرگذار تاریخی خواهد برد.
این کتاب که کاری از انتشارات کتاب جمکران است، پیرامون وقایع منتهی به عاشورا و اتفاقات پس از آن حادثه و همچنین جامعهی کوفه در آن زمان میباشد.
"رضا کاشانی اسدی" در "پشت درهای بهشت"، خوانندگان خود را به کوفه میبرد، جایی که امام حسین (ع) پس از دریافت ده هزار نامه که او را برای امامت به کوفه دعوت میکرد، راهی آن دیار شد. اما هنگامی که عبیدالله بن زیاد وارد کوفه میشود، بازی زیر و رو میگردد و کوفه و مردمش در سمت مقابل قرار میگیرند. نتیجه این شد که ابن زیاد اختیار کوفه را در دست گرفت و مردم شهر و قبیلههای مختلف برای بیعت با او و پشت کردن به پیمان قبلی خود، شتاب ورزیدند.
داستان "پشت درهای بهشت" پیرامون زندگی پسر جوانی است که "موقع" نام دارد. در بحبوحهی این اتفاقات، موقع در برابر پدرش ایستاده و آرزو دارد به سپاه امام حسین (ع) بپیوندد. وی در عین حال یکی از شاگردان خاص حبیب بن مظاهر (ع) است و زمانی که حبیب برای ملحق شدن به امام حسین (ع) تصمیم به ترک کوفه می گیرد، موقع با واقعیت رو به رو میگردد.
"رضا کاشانی اسدی" در رمان "پشت درهای بهشت" فضای فریب و خفقان را در زمان ایثار و شهادت امام حسین (ع) نشان میدهد و درسهای خاصی از واقعهی عاشورا را در قالب داستان بیان میکند. او داستان زندگی یک فرد را از طریق روایتهای تاریخی نشان میدهد و برخی از زوایای پنهان آن رویداد تاریخی را برای خواننده به تصویر میکشد.
در ادامه برشی از این کتاب را میخوانید:
خیلی سریعتر از آنکه فکرش را میکردم لباسهای تمیزم را پوشیده بودم. هرگاه مادرم نزدیک میشد، نکتهای کوتاه، اما پر رمز و راز میگفت. اما پدرم سفارشش این بود:» ذوق و شوق در چهره ات دیده شود. شمرده، با تأمل و لطیف حرف بزن. تا نپرسیدند وارد نشو. اشتیاق دیدار را با تمام وجودت ابراز کن و در پایان بفهمان که حاضر نیستی از این مجلس دل بکنی. فرصتی شد در بین کلام از دشمنان امیرالمومنین یزید تبرّی بجوی.» کار که به اینجا رسید، پایم سست شد و رنگم برافروخته. دلم آتش گرفت. نزدیک بود بر زمین افتم. دستم را به تنه درخت گرفتم، اما از حرفهای مادرم فهمیده بودم که دشمن پیچیدهتر از آن است که فکر میکردیم. باید خودم را برای یک نبرد بزرگ آماده میکردم. خودم را جمع و جور کردم و تنها ناخواسته نگاه تلخی به پدرم افکندم. نباید این اتفاق میافتاد. بلافاصله لبخند زدم. گفتم: چشم. از عکس العمل پدرم فهمیدم از این همه هیاهوی درون، او فقط چشم من را شنیده و از این بابت خوشحال شدم. حرکت کردیم. حال من دیگر حرفها و سفارش هایش را نمیشنیدم، در برابرم چشم اندازی بسیار سخت و پر صعوبت بود. اما در این بین گویا کسی به من نهیب میزد: خودت را کوچک نشمار، حرکت کن.